شهرمان دزفول را در پایین این نوشته می بینید.((رضا)))

|
تصویری از گردش من همراه خانواده به اطراف گتوند در همجواری
شهرمان دزفول را در پایین این نوشته می بینید.((رضا)))
+ نوشته شده توسط رضا جراح زاده در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت
19:33 |
قصه ی بخت
روزي بود و روزگاري مردي بود به نام نجف قلي كه خيلي بد اقبال بود. او آن قدر بد اقبال بود كه اگر لب دريا مي رفت آب دريا ته مي كشيد و خشك مي شد. نجف قلي بي چاره صبح تا شب با خودش فكر مي كرد كه چه كار كند و درد دلش را به چه كسي بگويد . سرانجام شال و كلاه كرد و رفت تا بخت خود را پيدا كند و از او بپر سد چرا اين قدر بداقبال است. نجف قلي رفت و رفت تا به يك گرگ رسيد. گرگ زير درختي دراز كشيده و چشم هايش را بسته بود. نجف قلي ترسيد و رنگ از رويش پريد. كفش هايش را درآورد تا پاورچين پاورچين از كنار گرگ رد بشود اما ناگهان گرگ از جا پريد دم خود را جنباند و به نجف قلي گفت: ميخواستي از دست من فرار كني؟ نجف قلي به التماس افتاد و گفت:اي گرگ بزرگ ميدانم كه تو زرنگي تيز دنداني تيز چنگي تيز پايي تيز هوشي تيز چشم و تيز گوشي امــــا رحم كن مرانخور من بد اقبالم بيچاره ام، به دنبال چاره ام. مسافرم و راه درازي در پيش دارم. گرگ گفت: به جاي آه و ناله کردن بگو داري كجا مي روي. نجف قلي گفت به سفري سخت مي روم، به دنبال بخت مي روم مي خواهم آن را پيدا كنم و بپرسم كه چرا اين قدر بد بختم. گرگ گفت پس به يك شرط اجازه ميدهم كه بروي آن شرط هم اين است كه وقتي بختت را پيدا كردي از او بپرسي من چه كار بكنم كه سر دردم خوب شود. نجف قلي گفت: باشد حتما مي پرسم. بعد هم از گرگ خدا حافظي كرد و رفت و رفت تا به باغي رسيد پيرمرد باغبان كه خيلي هم خوش قلب و مهربان بود، به نجف قلي گفت: مثل اين كه مسافري و از راه دور مي آيي پس حتما خيلي خسته و گرسنه هستي. بيا آبي به دست و رويت بزن و زير اين درخت گردو بنشين و كمي خستگي در كن. نجف قلي دست و صورتش را شست و زير درخت نشست. باغبان بقچهي نانش را باز كردو با هم نان و پنير خوردند. پيرمرد پرسيد: از كجا ميآيي؟ اهل كدام شهر و دياري. نجف قلي تمام ماجرا را براي پيرمرد تعريف كرد. پيرمرد باغبان گفت: اگر بختت را پيدا كردي مشكل من را هم بگو. من در دنيا يك درخت گردو دارم اين درخت را وقتي جوان بودم كاشتم اما تا به حال ميوه نداده است. نجف قلي گفت: باشـــــــد وقتي به بخت رسيدم مشكل تو را هم مي گويم. بعد هم با پيرمردخدا حافظي كرد و رفت و رفت تا به يك رود رسيد رود خيلي بزرگ بود مي غريد و مثل مار پيچ و تاب مي خورد و مي رفت. نجف قلي با خود گفت اين هم يك بد اقبالي ديگر حالا چه طور از رود رد بشوم؟ در همين وقت ماهي بزرگي سرش را از آب بيرون آورد و گفت: تو كي هستي؟ چرا اينجا نشستي؟ چرا افسرده و غمگيني؟ نجف قلي گفت: مي خواهم از رود بگذرم و به دنبال بختم بروم ماهي گفت اگر قول بدهي كه مشكل مرا هم از بختت بپرسي، تو را به آن طرف رود مي برم. نجف قلي قول داد آن وقت ماهي آن وقت ماهي گفت: من با اين كه هميشه در آبم، خيلي بي تابم. هميشه بيدارم و چشم هايم تا صبح بازاست. شب هم طولاني است، از تنهايي حوصله ام سر مي رود. هيچ وقت هم خستگي از تنم بيرون نمي رود. دلم ميخواهد مثل همه بخوابم و در خواب از آسمان ستاره بچينم. ماهي نجف قلي را روي پشتش سوار كرد و به آن طرف رود برد. نجف قلي رفت و رفت تا به پيرمردي رسيد كه ريش سفيدش تا زانويش مي رسيد. به او سلام كرد و گفت: اي پيرمرد دانا، ميداني من كجا مي توانم بختم را پيدا كنم پيرمرد گفت: من بخت تو هستم جف قلي با خوش حالي گفت: ميداني كه من مرد بد بختي هستم، اگر لب دريا بروم دريا خشك مي شود. آمده ام از تو بپرسم كه بايد چه كار بكنم. پيرمرد گفت از همان راهي كه آمدي برگرد، چون بخت تو در راه معلوم مي شود نجف قلي مشكل ماهي و باغبان و گرگ را هم به بخت گفت. بخت دستي به ريش بلند و سفيد خود كشيد و گفت: بي خوابي ماهي به دليل مرواريد درشي است كه توي بيني اش گير كرده است. اگر كسي آن را در بياورد، اهي راحت ميشود و شب ها مي خوابد.
+ نوشته شده توسط رضا جراح زاده در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت
10:55 |
كودك زرنگ
پول رابه توبدهم دوستان مرددرجايي نشسته بودندكه باغبان آنان را مي ديد وآوازشان رامي شنيد مرد دوستان خـــــــــود را صدا زد و گفت: باغبان چيزي به من نمي دهد ايشان با صداي بلند باغبان را آواز دادند و گفتند كه هر چه دوست ما مي خواهد به او بده. چون باغبان سخن آنان را شنيد بقچهي پــول را به او داد. مرد بقچه راگرفت و گريخت. چون آمدن او به نزد دوستان طول كشيد پيش بــاغبان رفتند و به او گفتند: چراليف و صابون را كه خواستيم نفرستادي باغبان گفت: رفيق شما از من بقچه ي پول خواست و من تا دستور شما را شنيدم كيسه را دادم او هــــم آن را گرفت وبيرون رفت. با زرگانان چون سخن باغبان را شنيد خشمگين وناراحت با باغبان بيچاره گلاويز شدند و گفتند ما جز شانه و ليف و صابون از تو چيزي نخواستيم . چرا كيسه ي پول را بدون اجازه ما دادي باغبان گفت: رفيق شما اصلا نــــــــــــــام شانه ليف و صابون را نبرد. پس بازرگانان باغبان را گرفتند و نزد قاضي بردند. چــــون نزد قاضي رسيدند و داستان را براي او گفتند قاضي حكم كردكه باغبان بايد تاوان دهد. بازرگانان چون حكم قاضي را شنيدند پول خويش را طلب کردنـــــــــد. باغبان گفت به من فرصت بدهيد تا لختي بينديشم كه چه بايد كرد.او از نزد قاضي بيرون آمد و حيران مي رفت و راه از بي راهه نمي شناخت كودك حيرت و سرگرداني او را ديد و پرسيد اي پدر چرا حيراني؟ باغبان پاسخ نداد و او را كوچك و حقير شمرد. كودك سوال را تكرار كرد باغبان همه ي آن چه را كه اتفاق افتاده بود بـــــه او گفت و افزود كه اكنون قاضي مرا به پرداخت تاوان امر فرموده است. كودك گفت من راه خلاص تو را مي دانم گفت: كدام است. گفت: اي پـدر به نزد قاضي برگرد و به او بگو كه شرط من با ايشان اين بود كه بقچه ي پول را وقتي بدهم كه همگي حاضر باشند . هر وقت كه هر چهار تن با هم حاضر شوند من آن را پس مي دهم. باغبان بــــــــه سوي قاضي برگشت وآن چه از كودك آموخته بود به قاضي گفت. قاضي بازرگانان را حاضر كرد و از آنان پرسيد آيا اين شرط ميان شما بوده كه زماني پولتان را بگيريد كه هر چهار تن حاضرباشيد يا نه. گفتند آري چنين شرط كرديم قاضي گفت: چون شـــــرط چنين است رفيق خود را حاضر كنيد تا بقچه را پس بگيريد باغبان با اين تدبير كــــه از كودكي خردسال آموخته بود از دست آنان نجات يافت و پي كار خود رفت. + نوشته شده توسط رضا جراح زاده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت
21:49 |
ژاپن: بشدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد!
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه و اکشني پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود! + نوشته شده توسط رضا جراح زاده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت
21:45 |
اسم من زيتون است
اشتها آور هستم . برگ من فشار خون را پايين مي آورد . اگر جوشانده ي برگ مرا در دهان بگردانيد درد دندان را تسكين مي دهم جوشانده ي ريشه و برگ من سردرد را از بين مي برد در تقويت ذهن اثري نيكو دارم...
چون طوفان نوح آرام شد كبوتري سفيد شاخه اي از درخت مرا به عنوان هديه براي حضرت نوح برد وآن حضرت دانست كه در جهان آرامش برقرار شده است و از آن تاريخ كبوتر سفيد و شاخه ي من نماد صلح و صفا شناخته شد و درخت مرا درخت عقل و دانش شناختند و در يونان معتقد بودند كه مرا رب النوع عقل كاشته است در قرآن مجيد خداوند بزرگ به من سوگند ياد كرده .
من در بلوچستان ، رودبار منجيل ، حاجي لر به عمل مي آيم و در شاه پسند گرگان به من چوب سيد مي گويند. پيشينيان در دست گرفتن عصاي مرا نشانه ي تشخّص مي دانستند ميوه ي رسيده و ياقوتي رنگ من مقوي معده و زهكش دستگاه گوارش است و اشتها را زياد مي كند و زياده روي در خوردن ميوه ي پرورده ي من در آب نمك باعث لاغري و بي خوابي است ضماد گوشت ميوه ي رسيده ي من از پوسته پوسته شدن و شوره ي سر جلوگيري مي كند. از تنه ي درخت مسن من يك ماده ي قندي به خارج ترشح مي شود كه به آن صمغ درخت زيتون يا انگبين زيتون گويند اين ترشح كه به طور نادر به دست مي آيد يك ماده ي غذايي بسيار عالي است. در تقويت ذهن قوي تر از كندر هستم .جهت درمان سرفه ي كهنه ي خشك و اخراج بلغم مفيدم. چنانچه ريشه ي درخت مرا با قدري برگ من بجوشانيد و با آن مضمضه كنيد سردرد را تسكين مي دهد.
اسم من كاهو است
از رقّت خون جلوگيري مي كنم از سفيد شدن مو و ريختن آن ممانعت مي نمايم محرك اشتها هستم رنگ چهره را باز مي كنم و بهترين دارو براي امراضي هستم كه ريشه ي عصبي دارند زياده روي در مصرف من ايجاد مسموميّت مي كند براي بيخوابي مفيدم....
گر تو را خون رقيق است و كشي رنج وعذاب
هيــچ دارو اثرش بيشــتر از كـــــاهــــو نيست
فارسي من كاهوست به من كوك هم مي گويند . عربي من خس است و تركان خاس گويند و دزفولي ها كَوي گويند . انواع من داراي ويتامين هاي آ و ب بوده و سرشار از ويتامين ث مي باشد و به همين جهت ضد رقّت خون بوده وسازنده ي خون مي باشم .
من اشتها را تحريك مي كنم و چنانكه قبل از غذا مرا با كمي سركه و ادويه ي مناسب ميل نماييد ، غدد دستگاه گوارش را تحريك كرده به هضم غذايي كه بعداً خورده شود مخصوصاً اگر مرا خوب جويده و با آب بزاق دهان مخلوط كرده و فرو برند كمك فراوان مي نمايم. روي همين اصل است كه غذاشناسان توصيه ميكنند كه سالاد كاهو را هميشه قبل از غذا بايد خورد و يا همراه غذا و در اينجا من به شما توصيه مي كنم كه هيچ گاه بعد از غذا سالاد كاهو ميل ننماييد چه اين يكي از بد ترين روش مصرف غذايي است وايجاد ناراحتي هاي معده مي نمايد.
من خنك بوده و تشنگي را تسكين مي دهم. رنگ و قيافه را باز مي كنم يرقان را معالجه مي كنم و مجراي طحان راباز مي نمايم. من مسكن اعصاب بوده واضطراب و تشويش و دلهره را از بين مي برم و بهترين دارو براي امراضي هستم كه ريشه ي عصبي دارند.
در تمام اعضاي بدن من از قبيل برگ ، ساقه و ريشه يك شيرابه جريان دارد كه چون گياه من به تخم بنشيند اين شيرابه زيادتر مي شود. اگر ساقه ي مرا تيغ زده ويا آن را قطع نمايند و اين شيرابه را گرفته در حرارت آفتاب خشـك نمايند ماده اي به دست مي آيد كه به افيون كاهو معروف است.
در دارو سازي جديد به اين افيون لاكتوكاريوم مي گويند. داراي چنين عامل دارويي ، كمي كائوچو و مقدار قابل ملاحظه اي ويتامين اي مي باشد. به همين جهت است كه براي مغز مفيد است .
زياده روي در خوردن آن اايجاد مسمويّت كرده و در دستگاه تنفس توليد ضعف مي نمايد و سرانجام باعث خفقان ، سرگيجه ، فلج قلب و ايجاد صدا در گوش مي شود . براي جلوگيري از تحريكات عصبي و در بيماري هاي اطفال مخصوصاً سرفه و برنشيت اطفال بسيار سودمند مي باشد.
من مسكن فشار خون و برطرف كننده ي تشنگي ودافع خماري بوده و كمي خواب آور مي باشم. چو كاهو را با كود حيواني تقويت مي كنند خوردن نشسته ي آن به هيچ وجه جايز نيست. خوردن برگ من جهت رفع خارش ، جذام جنون يرقان وتب هاي گرم و برانگيختن اشتها سودمند است. درد معده را تسكين مي دهم مواد قندي و چربي زياد ندارم و خوردن من كسي را چاق نمي كند مرا براي معالجه ي درد سينه و زياد شدن شير تجويز كرده اند زيادي روي در خوردن من براي مبتلايان به تنگي نفس خوب نيست .
كاهوي دريايي : من با اين كه جزو آلك هاي دريايي هستم به علت شباهت زيادي كه به كاهو در شكل و طعم دارم ، به من كاهوي دريايي مي گويند و مانند كاهوي خام و پخته خورده شده و در سالاد از من استفاده مي شود . به علّت سرشار بودن از املاح معدني ، مخصوصاً يٌد در رفع گرسنگي هاي پنهاني املاح معدني نقش مهمّي داشته و ضدّ گواتر و ضدّ سرطان مي باشم .
اگر لاغر هستيد و مي خواهيد چاق شويد به جاي سركه روي سالاد كاهو سكنجبين بريزيد وكاهو را هميشه با آن ميل نماييد واگر چاق بوده مي خواهيد لاغر شويد كاهو و سالاد آن را با سركه و كمي گلپر ميل نماييد براي رفع بوي بد دهان كافي است برگ هاي سبز كاهو را خوب بجويد. در كوكو و آش ها و غذاهاي مختلف سبزي دار ميتوانيد از برگ هاي سبز من استفاده كنيد برگرفته از کتاب زبان خوراکی ها + نوشته شده توسط رضا جراح زاده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت
21:40 |
FIRE "It is a difficult thing, sir, to describe, but I will do my best…. We were sound asleep one night in a cabin about a hundred miles from this, when, about two hours before day, the snorting of the horses and lowing of the cattle which I had ranging in the woods suddenly awakened us. "On going to the back of the house, I plainly heard the crackling made by the burning brushwood, and saw the flames coming towards us in a far extended line. I ran to the house, told my wife to take the little money we had and the child to dress himself as quick as possible, while I managed to catch and saddle the two best horses... "Intent on striving to the utmost to preserve our lives, I thought of a large lake some miles off, which might possibly check the flames. "The heat of the smoke was insufferable, and sheets of blazing fire flew over us in a manner beyond belief. We reached the shores, however, coasted the lake for a while, and got round to the lee side. There we gave up our horses, which we never saw again. Down among the rushes we plunged by the edge of the water, and laid ourselves flat, to wait the chance of escaping from being burnt or devoured. The water refreshed us, and we enjoyed the coolness. "On went the fire, rushing and crashing through the woods. Such a sight may we never see! The heavens, themselves, I thought were frightened, for all was a red glare mixed with clouds of smoke, rolling and sweeping away... "The day passed on and we became hungry. Many wild beasts came plunging into the water beside us, and others swam across to our side and stood still. The night passed, I cannot tell you how. Smoldering fires covered the ground, and trees stood like pillars of fire, or fell across each other. The stiffening and sickening smoke still rushed over us, and the burnt cinders and ashes fell thick about us. How we got through that night I really cannot tell, for about some of it I remember nothing. "Towards morning, although the heat did not abate, the smoke became less, and blasts of fresh air sometimes made their way to us. When morning came, all was calm, but a dismal smoke still filled the air, and the smell seemed worse than ever.... "By this time the blaze of the fire was beyond our sight, although, the ground burning in many places, and it was dangerous to go among the burnt trees. After resting awhile, we prepared to commence our march. Taking up the child, I led the way over the hot ground and rocks; and, after two weary days and nights, during which we shifted in the best manner we could, we at last reached the hard woods which have been free of the fire soon after we came to a house, where we were kindly treated for a while." -from the Journal of John James Audubon The above quotation is from an account of a forest fire that occurred in Though all organisms are affected by fire, the most immediate and easily observed effects are seen in the vegetation. Repeated fires can effect the vegetation to such an extant that they may be an important factor in modifying the characteristics of biomes. + نوشته شده توسط رضا جراح زاده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت
21:38 |
مهمترین اثر تاریخی دزفول پل قدیم آن است كه شاپور اول ساسانی آن را بر روی رود دز بنا کرد و قلعهای را نیز برای حفاظت از آن عمارت کرد که در محل قدیمی آن محلهای به همین نام (قلعه) وجود دارد. این پل برروی رودخانه دز واقع شده و ساختمان فعلی آن در دوران صفویه بنا شده است. نكته قابل توجه آن دهانههای بسيار زیبای آن است كه از زیباترین طاقهای دوره اسلامی است. البته به دلیل تخریب دهانههای ميانی آن در دورانهای اخير بر روی آن دو دهانه بتونی احداث نمودهاند كه آن را قابل تردد می كند.
گفتنی است که پل قدیم دزفول قدیمی ترین پل جهان است که تردد وسیله نقلیه بر روی آن صورت می گیرد که البته به نظر من این مساله نشان دهنده ضعف در نگهداری از آثار تاریخی شهر ماست . + نوشته شده توسط رضا جراح زاده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت
21:15 |
|
|